امروز:

زخمه سروده سوم خرداد نود ویك

 

كار راحتی نبود؛ دل بریدن از دلت

دل بریدن از تو و ؛ وعده های باطلت

سرد و مبهمی هنوز؛ مثل یخ میان آب

با تو منقضی شدم؛ پیش چشم غافلت

ساده بودم و نحیف...سخت بودی و خشن

بی تفاوتی...سكوت؛  پرده های حائلت.

عشق و قهر و خواهشم؛ در تو بی نشانه بود...

آه در بساط من؛ سفره ی مقابلت

بی تو باتو بودنم؛ مثل بچه بازی است...

 خشم و رنج و گریه ام؛ فوفل و فلافلت

توی فال قهوه ام؛ عاشقی ولی كمی

زشت و مبتذل  شده؛ حلقه های شاملت

بوده ای و می روی ...مانده ای و می روی

می روی و می برم...آبروی كاملت. 

 

صبح(راشین گوهرشاهی)

ویرایش نشده


نوشته شده در : چهارشنبه 3 خرداد 1391  توسط : صبح.    نظرات() .

زخمه سروده های دوم خرداد ماه نود و یك

 

.

.

.

یك پله از تمام جهان، دورتر بایست

این روزها ازآب روان؛ دورتر بایست

 

درگیر خود نباش؛ كه محدود می شوی

قدری از امتداد زمان، دورتر بایست

 

جایی كه "آسمان" به تو پیوند می خورد

از "آس" های خاكی "مان" دور تر بایست

 

شبهای تیره روز تو را سحر می كنند

از خوابهای تیره شان، دورتر بایست

 

تردید می وزد كه تورا پشت و رو كند

از بادهای سرد خزان؛ دورتر بایست

 

...

..

.

ناقصه هنوز

صبح(راشین گوهرشاهی)

****************


نوشته شده در : چهارشنبه 3 خرداد 1391  توسط : صبح.    نظرات() .

"یك قلندر كه روی دوپا راه می رود..."

 

 

 

یك قلندر روی دوپا راه می رود...

حتی اگر لباسی در تنش نباشد بازهم روی دوپا راه می رود...

حتی اگر موهای سرش هم از ته تراشیده باشد بازهم....

بازهم...

روی دوپا راه می رود

یك قلندر روی دوتاپاهایش راه می رود

حتی اگر زمین و آسمان را به هم بدوزی تا معادله ی رادیكال ایكس جدول هستی را برایش حل كنی

و یا تمام راست و دروغها را به توان دوم در هزار برسانی

و خوب گوش كنی تا ببینی چه می گوید...

یك قلندر چیزی نمی گوید و همچنان روی دوتا پاهایش راه می رود...

و با همین دوتا پای كج و معوج و چون چوب خشكش

تمام معادلات هستی را حل می كند...

تمام معادلات هستی را جادو میكند...

پس جواب تمام معادلات زمین و زمان اینست:

"یك قلندر كه روی دو تا پا راه می رود..."

 

 

صبح(راشین گوهرشاهی)- ویرایش نشده

 


نوشته شده در : دوشنبه 1 خرداد 1391  توسط : صبح.    نظرات() .

...دلم می خواست ...

همیشه دلم می خواسته

آنقدر پول داشته باشم كه بتوانم

زیبایی را به صورت آن زنی كه در حرم برای استجابت دعایش آمده بود

برگردانم؛

كه از خدا صورتی نو 

و  چشمهایی سالم می خواست

درحالیكه هم صورتش

و هم چشمهایش

در اسید

سوخته بودند.

**************

همیشه دلم می خواست آنقدر پول داشته باشم كه بتوانم

انگشتهای بهم چسبیده ی كودكان آن روستا را

كه كلاس درسشان آتش گرفته بود

از هم باز كنم

یا

یا شاید بتوانم

لبخندهایشان را برای یكبار هم كه شده

بدون آن ماسكهایی آزاردهنده ببینم

یا...

یا شاید اگر می شد؛ می توانستم به آن كودك معلول سرچهار راه

یك پای مصنوعی هدیه كنم

و یا

یا شاید

روزی بتوانم تمام گلهای مرد گل فروش كنار چراغ قرمز را

یك جا بخرم

و یا

یا

نوزاد چند ماهه ی آن زن فاحشه را

{كه هر روز عصر در چهارراه قدس سعادت آباد می دیدم}

 بغل كنم

و به خاطر مخدری كه در گلوی بچه ریخته

سیلی اش بزنم

بچه ها را بردارم و ببرم...

بردارم و ببرم...

بردارم و ببرم

...

تا دیگر هیچ فاحشه ای

برای اینكه دل رهگذران را بسوزاند

كودكش را گرسنگی  ندهد...

**********

دلم می خواست ...

واقعا دلم می خواست

كه كفشهایم را هر روز خراب كنم

و هر روز برای تعمیر به پیرمرد تعمیر كفشی بدهم كه

در خیابانهای خلوت شمال  جنت آباد

 روی ویلچر كهنه ای می نشیند و

بدون آنكه به زخم بازوهایش و حتما؛

زخم پهلوهاو پاهای كوفته و فلجش فكر كند

در سرما و گرما كفش تعمیر میكند

هی كفش تعمیر میكند و...

هی كفش تعمیر می كند

و هیچ پولی را جز اجرت كفشهای تعمیر كرده اش

از هیچ عابری نمی پذیرد...

...دلم می خواست آنقدر كفش داشته باشم كه...

***************************************************************************

دلم می خواست نقاش بزرگی باشم

آنقدر بزرگ باشم كه بتوانم

دور معتادهای پارك شهر و اطرافش

 خط قرمزی بكشم

و مطمئن باشم كه هیچ مرد قانون و غیر قانونی با خط قرمز آنها لجنبازی نمی كند...

و خیلی زود...

خیلی زود...

اعتیادشان در سرشان می سوزد و

برای خودشان آقا می شوند

خط قرمزشان محو می شود

و دوباره به روی زندگی با شوق

لبخند می زنند

 

دلم می خواست توی خط قرمز آنها

همه ی بی پولی ها را كمرنگ كنم

همه ی حقارتها را خاكستری

و همه ی لبخندها را سفید

 

*****************************************************

دلم می خواست نقاش بزرگی باشم كه

روی كله ی همه ی حقه بازها عكس یك خوك را بكشم

و روی كله ی همه ی دروغ گوها

عكس یك موش

 

دلم می خواست نقاش بزرگی باشم كه

زبان سخن چینان را

دور سرشان گره بزنم

و دستهای دزدها ی بی سر را

مثل كرم از دو طرف بدنشان آویزان كنم

دلم می خواست

نقاش بزرگی بودم

كه روی تمام صفحات نشریات زرد

عكس یابو بكشم

و روی صورت مردان و زنان  هرز

تصویر شتری كه دولا دولا راه می رود...

آنوقت؛

روی صورت آدمهای خسیس

تصویر خرسها را می كشیدم

و روی صورت آدمهای خودخواه

عكس بوزینه ها را

روی صورت آدمهای بداخلاق

عكس سگها را

روی صورت تو

تصویر گلهای نرگس را می كشیدم

و ماه را

و روی صورت خودم

فقط

فقط

فقط

تصویر یك سوسن وارونه

كه در قلب خودش می سوزد

شاید

باید

 به جای این چشمها و لبها و گونه هایی كه دارم

فقط تصویر آتش را

می كشیدم..

 

به خدا حق می دهم اگر بخواهد

در صورت من

جهنم را تصویر كند

نقاش بی رحمی هستم

كه دلم می خواهد

قیامت را روی زمین تصویر كنم

وقتی كه آدمها

هنوز به عشقی كه بتواند

 زیرورویشان كند و قلبشان را  بسوزاند

سخت  امیدوارند.

 

صبح(راشین گوهرشاهی)- ویرایش نشده


نوشته شده در : یکشنبه 31 اردیبهشت 1391  توسط : صبح.    نظرات() .

سق- شعر بی وزن

چقدر باید گریه می كردم كه صدا صدا را نشنود بین دریاهای تار چشمهای من و موجهای نگاه تو؟ چقدر باید اشك می ریختم كه پاره پاره شود ضرباهنگ صدایی كه می خواست قد راست كند بین گوشهای تو با من و وسوسه ات كند كه بشنوی و نفهمم و بشنوم ونفهمی تا جارو جادو جرزده ها را تیله های برزده را بردارم و بیندازمشان در تشت خون و حسرت و بلوا. نوزاد دلت پستان خون می مكد از چشمم. خیس كرده خودش را زیر باران نگاهم و هرگز گز نكرده سرسره های باصره را تا بداند و بفهمد كه كجا تا ناكجا  كجاوه های فنا كج و كوج می شوند و بالنگ ...كلنگ اندازی میكند نبشته های نوشدارو را نانوشته بر تربت تطهیر غزل با كاف كوفی و كیف كوكاكولا...

 

شمشیر بر گرده ام بفشار ی چكاوك می شوم و می دوم از ناسوت تا برهوت و از ظل شعر تا حظ فنا به فدایت من ...من...منتن...منتنا من منتها من .

 

 

ناقص موند.

صبح(راشین گوهرشاهی)


نوشته شده در : چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391  توسط : صبح.    نظرات() .

تلخ- زخمه سروده بیست و شش اردیبهشت نود و یك

.

.

.

دنیا تلخه

آب تلخه

انار تلخه...

حتی وختی چك چك بارون میاد؛

صدای ناودون كه میریزه رو ایوون  تلخه

من واس چی زنده ام؟!

.

.

.صبح(راشین گوهرشاهی)


نوشته شده در : چهارشنبه 27 اردیبهشت 1391  توسط : صبح.    نظرات() .

زخمه سروده بیست و چهارم نود و یك

غیر ممكن را

مچاله كردم زیر پتو؛

كودكم نترسد و رشد كند!

 

صبح(راشین گوهرشاهی)


نوشته شده در : یکشنبه 24 اردیبهشت 1391  توسط : صبح.    نظرات() .

زخمه سروده های بیستم اردیبهشت ماه نود و یك

.

.

.

دوباره پر شدم از ادعای كابوسی؛
كه انتحار تو را در خیال می پرورد
و رد شدم به هوایی كه زودتر برسیم؛
به ابتدای عدم؛ گور تار و تیره و سرد؛

به انتهای جهان خراب و سالوسی.

.

.

.

صبح(راشین گوهرشاهی) 

 

**************************

 

من زهر ..واژه ام!

كش قیطانی تیركمان كلمات

كه به هرسو نشانه روی؛

در خلاف جهت پرت می شود!

 

 

صبح.


نوشته شده در : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391  توسط : صبح.    نظرات() .

زخمه سروده هفدهم اردیبهشت 1391

.
.

من فقط می خواستم باران ببارد...


تو زل زده بودی به پنجره
بر روی شیشه ی بخار زده؛

انگار دستانت
جز ضرباهنگ من
مشقی برای نوشتن نداشت.


صبح(راشین گوهرشاهی)


نوشته شده در : یکشنبه 17 اردیبهشت 1391  توسط : صبح.    نظرات() .

ترانه یك پدر

این ترانه را با یك داستان خیالی سروده ام كه انگار پدری برای دخترش می خواند...دختری كه عاشق شده و دارد می رود. ایده اش را از یكی از شعرهای سلمان غریبی گرفتم:

شعر سلمان غریبی:

این روزها تو نیستی و پرسه می رزنم
در کوچه های بی کسی خود قدم قدم
ابریست آسمان و سرم درد می کشد
بر بوم رنگ و روی تو را زرد می کشد.......

 

 

 

ترانه ی من:

"ابریست آسمان و سرم درد می کشد
بر بوم رنگ ؛ شرم تو را زرد می کشد"*

من می كشم بهار تو را دخترم سلام
تصویر انتظار تو را...دخترم سلام

خو می كنم به خلوت لیوان و رنگ چای
زه می زنم دوتار تو را... كودكم سلام

{تا پرده های ساز تو را كوك می كنم
"افسوسها ز روح و تنم دور می شوند"}


آماده باش؛ مهلت بودن به سر رسید
افتاده باش...وقت پریدن به سر رسید
پا می كشیم مسلخ و خون می شود به پا
آماده باش..."وقت رسیدن" به سر رسید


{تا پرده های ساز تو را كوك می كنم
دستان عشق؛ نغمه ی ناجور می زنند}


حالا میان خلوت تان زورقی سپید
دستان مهربان خدا، لحظه ای بعید
چشمان تاك؛ ذكر اهورا ، سرور باد
جادوی صبح، گریه ی صحرا، شكنج بید

{تا پرده های ساز تو را كوك می كنم؛
در كائنات زلف خدا صور می دمند}


ما را گزیده اند خدایان عاشقی
در ما دمیده اند گواهان عاشقی
از چشمهای بسته ی ما گریه دور باد؛
تف دیده می شوند گناهان عاشقی


{تا پرده های ساز تو را كوك می كنم
قانون و غم؛ به مامن هیهات می دوند}


ما را ادامه داد؛ كسی با سه تار عشق
در امتداد خلسه ی بی اعتبار عشق

حرفی نزن كه حرمتش از یاد می رود
خواب خدا و معجزه ی كردگار عشق


{تا پرده های ساز تو را كوك می كنم
ماهورهای سوز دلم شور می شوند}


حالا برو به دست خدا می سپارمت
سوگند می خورم به خدا دوست دارمت

من بی دریغ غصه ام از من عبور كن
پای دعا و ذكر سحر می نگارمت

نقاشی ام تمام شده هدیه كن به او
یك عشق بی نظیر ...و آواز پاك قو.

 

*: "" و"" متعلق به  همان شعر از سلمان غریبی.


نوشته شده در : دوشنبه 11 اردیبهشت 1391  توسط : صبح.    نظرات() .

سرودن یك ترانه: ببین كه بغض دلم سنگ می شود گاهی

سكوت می كنم و خون دیده دریایی...
به مرگ می كشدم اعتراف و رسوایی

سكوت؛ جایز آنها كه اقتدا كردند
به اجتهاد رسیدن به كنج تنهایی...

*
/ببین ببین كه چگونه اسیر دانه شدیم
/میان جمعیتی كه؛ درآن روانه شدیم
/چگونه در دل نامردها بهانه شدیم
/برای آتش تقصیرها زبانه شدیم
/همیشه مجرم یك تار مو كه بیرون است
/و نقش دوم یك شعر جاودانه شدیم

*

ببین كه بغض دلم سنگ می شود گاهی؛
چگونه در تب تدبیرها مچاله شدیم

*


كتاب و مجلس و قانون عشق؛ پر نقص است
همیشه سهره ی مادر، اسیر؛ در قفس است
و مرد تابع دین نیست...تابع هوس است
كه سهم زن شده از اعتقاد؛ ویرانی
و عشق؛ هرچه كه خواهد كند...بهانه بس است

*

ببین كه بغض دلم سنگ می شود گاهی
چگونه شاخه گلی در دل زباله شدیم...

*

و قطعیت؛ همه جا اینكه زندگی عارست
غرور مرد به ماشین و سقف خودكارست
زن كنار حاشیه ی جاده چشم آزارست
لباسهای چنان و دو عشق و خانه؛ دو زن
یكی برای خدا ...آن یكی گنهكارست

*

ببین كه بغض دلم سنگ می شود گاهی
چگونه ملعبه ی مرد و دام و لانه شدیم...


*
و ما كه در شب تردیدها پیاده شدیم
تمام شب به دل بحثها حواله شدیم
در آن غروب نفسگیر؛ استحاله شدیم
نشسته بر سپر جلدها مقاله شدیم

*

ببین كه بغض دلم سنگ می شود گاهی
شهید سیلی یك مشت حرف ساده شدیم!

*

و ما كه در دل نامردها بهانه شدیم
/برای آتش تقصیرها زبانه شدیم
/همیشه مجرم یك تار مو كه بیرون است
/و نقش دوم یك شعر جاودانه شدیم
/ببین كه بغض دلم سنگ می شود گاهی؛
چگونه در تب تدبیرها مچاله شدیم.





صبح(راشین گوهرشاهی)


نوشته شده در : دوشنبه 11 اردیبهشت 1391  توسط : صبح.    نظرات() .

زخمه سروده های یازدهم اردیبهشت نود

وما كه در دل نامردها بهانه شدیم

/برای آتش تقصیرها زبانه شدیم

/همیشه مجرم یك تار مو كه بیرون است

/و نقش دوم یك شعر جاودانه شدیم

/ببین كه بغض دلم سنگ می شود گاهی؛

چگونه در تب تدبیرها مچاله شدیم...

 

ببین كه مجلس و قانون عشق؛ پر نقص است

همیشه سهره ی مادر، اسیر یك قفس است

و مرد تابع دین نیست...تابع هوس است

 و عشق؛ هرچه كه خواهد كند...بهانه بس است

كه سهم زن شده از اعتقاد؛ ویرانی

 

ببین كه بغض دلم سنگ می شود گاهی... 

چگونه ملعبه  ی عشق و مرد و خانه شدیم...

 

 

 

ناقصه هنوز(راشین گوهرشاهی)


نوشته شده در : دوشنبه 11 اردیبهشت 1391  توسط : صبح.    نظرات() .

درود

.

.

.

درود به سلمانها و كاوه ها و آرش ها...
درود به تمام قهرمانان اساطیری شعرم
كه هنوز گاهی زنده اند
و هنوز گاهی از خیابان های كوفته  با هوسهای نازنان و نا مردان
غیرت ندیده و غربت كشیده؛
آهسته و سوت زنان...
می گذرند.

.

.

صبح(راشین گوهرشاهی)

با افتخار
تقدیم به سلمان غریبی
به خاطر همه ی همراهی های برادرانه و بزرگمنشانه اش

در وادی شعر


نوشته شده در : یکشنبه 10 اردیبهشت 1391  توسط : صبح.    نظرات() .

عاشقانه

.

.

آنقدر عاشقانه روی زمین

راه می روم

كه تمام سروها به قدمهایم

حسادت می كنند.

.

.

صبح(راشین گوهرشاهی)


نوشته شده در : شنبه 9 اردیبهشت 1391  توسط : صبح.    نظرات() .

قسم به صندلی(شعر داستان)

.
.
.
کتابی که شاعر نبود را برداشتم؛
دستهایم را لمس کرد و شعر سرود و ...
{هی شعر سرود و هی شعر سرود و هی شعر سرود و...}

.

.

خیال کردم ؛ "نکنه خوا...بم برده؟!"

خمیازه کشیدم و انداختمش

.

.
ورقهاش بین راه
جیغ می كشیدند:
.
.
.
برگرد!
...

..
.


{ورق می خوردن و می گفتن برگرد! تا می خوردن و می گفتن برگرد؛ پا می خوردن و میگفتن برگرد و...
دوتا چشم سیاه رو جلدش بود که زل زده بود و می گفت برگرد!
دولا شدم از رو زمین بر داشتمش؛ دوتا چش مث شب سیاه داشت که بهم خندید و گفت: آخ دلم واسه یه پک سیگار با طعم لبای یه صنوبر زنده چی لک زده!
می شینی منو بخووونی تا بگمت خیره خیره چشات شکل کیه که تو نمیشناسی و من خووووب خوب میشناختمش؟

نشستم و خوندم و خوندم و
من اونو می خوندم و اون یواشکی دستامو می بویید و اسممو می پرسید! می گفت تا اسمتو نگی نمیگم برق چشمات که مث برق چشمای  ببر میمونه به قشنگی چشمای کیه...

هی لوس می کرد خودشو هی بال بال می زد ؛لای واژه هایی که بوی عطرش ازون ور رویا میومد انگار و نفسای سردش  یه مار گزنده رو یاد آدم می آورد و هیس هیس کردنای جادوییش؛ تا آدم خوا....بش ببره....تا آدم خوا...بش ببره....تا آدم  کم کم تو بغل سردش خوا...بش ببره و اون بگزدش.

چشمامو وا کردم تا مبادا خوابیده باشم و
ترسیدم تو ببینی این کتا...به که بغلم کرده و داره توی چشمام زندگی می کنه دوباره و پاک؛...غیرتی بشی! دست بردم رو جلد تر و عرق کرده ش و محکم بستمش و
 بهش گفتم :
 دست بردار ازم که صاحاب دارم انگار و شوهرم دادن !... !منو هوایی نکن با حرفات كه چشت روز بد می بینه و یكی هست كه واسم غیرتی بشه اونجور كه دیگه هیچی رو نبینه و نشنوه جز انتقام!
چشمای سیاهشو گرد کرد و دوباره زل زد توی چشمام و نه گذاشت و نه برداشت؛ گفت:
هه! چه دروغ کثیفی!
بگو به کی قسم؟!
گفتم؛
به...به...به کی  به کی قسم و خب به  سخاوت صندلی قسم .
به صندلی قسم که واسه بخشیدن به دیگرون ؛ از پاک و صافی خودش مایه می ذاره
نه از دو زر كیسه و مال دنیا!
چشماشو تاب داد و  زل زد تو چشمامو نه گذاشت و نه برداشت گفت:
هه!...صندلی كه ما...ل همه س
به یه چی قسم... بخور که فقط قسمت یه نفره  یا تو خلوت دو نفر:

  به سیب قسم بخور نه به صندلی تا.. باورم بشه.
گفتم:
...تا وقتی تو خودت کتابی باشی که همه  هر شب ورقت می زنن؛ می خوننت و کیف میکنن...تازه همه حرفاتم از زبون دیگرونه و حتی یک کلمه  نداری  که از خودت  نوشته باشی؛
من به صندلی قسم می خورم که به صدتای تو شرف داره
نه به سییییب}
.
.
.
من به صندلی قسم می خورم
نه به سیب.

.

من به صندلی قسم می خورم نه به سیب؛

که آدم و حوا و فقیر و غنی و پیر و جوون نمیشناسه و همیشه پاکه و صاف و ساده و یک جور و یك دست... سیب حرمت داره واسه ی عشق
صندلی حرمت داره واسه مهربونی

كتاب حرمت داره واسه یادآوری

این زنه  كه هیچ ... حرمتی نداره؛

همه كنا...رش می زنن و پسش می زنن...

حتی خندیدن تو روش و دوست داشتنشم حرومه...

از وقتی كه شوهرش دادن!

صبح(راشین گوهرشاهی)


نوشته شده در : پنجشنبه 7 اردیبهشت 1391  توسط : صبح.    نظرات() .