تبلیغات
قایق

امروز:

وقتی بالهایم را باز میکنم

وقتی بالهایم را باز می کنم

با سبدی در دست

و تو رویای مرا می سرایی

به تو میگویم چه احساس شیرینیست

چیدن سیب از درختی به بلندای قامتت.

وقتی بالهایم را باز میکنم

و تو،آسمان قلبت را به رویم گشوده ای

به تو می گویم چه احساس شیرینیست

پرواز در اعماق رویایی که تو در دل سروده ای

به تو میگویم که لبخند تو

شیرین ترین طعم جهانست

و عشق،

مشق کوچک این دفتر است

وقتی تو آسمان دلت را به رویم گشوده ای

وستاره هایی که تو را می شمارند

مرا در خوابهای تو می یابند.

به تو می گویم چه احساس شیرینیست

ماندن تا ابد

در مرزی که دستهای تو

بر سرزمین اندام من

رسم کرده است؛

و عشق

حصار دل انگیزیست. #شعر_منثور(شعر بی وزن)

#راشین_گوهرشاهی


نوشته شده در : دوشنبه 7 خرداد 1397  توسط : صبح.    نظرات() .

تو که می آیی



تو که می آیی

غم هم

پاورچین پاورچین

به سراغ دل من می آید...

تو که می آیی

غم هم...غم هم، می آید...

آه ای شاهد رسوایی شبهای ملالت بارم

تو هم آغوش کدامین صبحی

که غم انگیز ترین خاطره ی تنهایی

تو که می آیی، با تو

به سراغ دل من می آید.؟

آه ای غم ...غم...!

عشق.، یک رهگذر است

تو وفا با دل ما داشته باش!

.#راشین_گوهرشاهی


نوشته شده در : سه شنبه 25 اردیبهشت 1397  توسط : صبح.    نظرات() .

بدون تو

بدون تو درد می کشم

بدون تو.،

چشم فرشته ها گریان است که آسمان می گرید

رنگین کمان یعنی

هاله های اخم تلخ خداوند

و زمین

تنها علف های هرزش را در رسوایی گلها به رخ می کشد

بدون تو زندگی معنای سیاهی دارد

بدون تو...

هرگز نگو که می روم و باز نمی گردم

سین عزیزم!

زمین گرد است

و من تا ابد که زندگی

زاده می شود و می میرد

و می زاید و می میراند

بر گرده ی زمان

ایستاده ام

تا گامهای تو را

به من برساند!

بگذار جهنم به عطر تو شکوفا شود

بگذار شعر در گامهای تو به رقص در آید

بگذار خدا به لبخند ما ایمان بیاورد

و ما دست در دست هم

در جاده ای که هیچ خوابی را برهم نمی زند

به کوچ عاشقانه مان ادامه دهیم...

#راشین_گوهرشاهی


نوشته شده در : سه شنبه 25 اردیبهشت 1397  توسط : صبح.    نظرات() .

کوه به کوه می رسد

در دنیایی که کوه به کوه می رسد

آدمها یکدیگر را گم می کنند

و هرگز به هم نمی رسند!

راشین گوهرشاهی


نوشته شده در : یکشنبه 23 اردیبهشت 1397  توسط : صبح.    نظرات() .

زودا

زندگی کش می آید و می چسبد بر در و دیوار

حوصله ام داغان است

یکی توی سرم از خنده ریسه می رود

به ریش دلم می خندد

هوا عطر کاهگل و بادام می دهد

با اینهمه دلتنگم

دلتنگ ذوب شدن و کش آمدن کامل

تا چسبیدن بر در و دیوار

زندگی عطسه می زند و بینی اش را می خاراند

و رنگین کمانی از ازدحام آدمها می سازد

زمین، زیر بینی اش گرد می شود

و بارانی از آدمها بر چتر دایناسورها می چکد

تا تاریخ بشری به اتمام رسد.

*

دلم می خواهد باغی بشود شعر

که از آن گلوله های آبنبات پرتقالی و نعنا بچکد

و خون سرخ لبو در رگهایش بدود

و داغی لبهای من

همچنان که بر ماه روی تو بوسه می زند.،

کسوف کند زیر سایه ات

و زندگی ام کش بیاید بین

حوض ماهیها و چال لبخندتو

و یک بیسکویت مادر مینو

که در زلال شعر تو تر می شود

خستگی هایم را به کام تاریخ برد...

پس کی

پس کی

عصر شیرین آغوشت را

آغاز می کنی.؟

زودا

به زمان ماضی بعید بودنت

برگرد.!

#راشین_گوهرشاهی


نوشته شده در : سه شنبه 18 اردیبهشت 1397  توسط : صبح.    نظرات() .

کجا...

بگو کجا پیدایت کنم؟

شهر بدون تو گریه می کند.!

کوچه بدون تو گریه می کند.!

جاده بدون تو گریه می کند.!

سفر بدون تو گریه می کند.!

عشق بدون تو گریه می کند.!...

بگو کجا پیدایت کنم.؟

.

.

#راشین_گوهرشاهی


نوشته شده در : جمعه 14 اردیبهشت 1397  توسط : صبح.    نظرات() .

مکث

شاید زمانی دیگر

یک جایی از کنار هم بگذریم

و تو سخاوتمندانه نگاهم کنی

و من سخاوتمندانه نگاهت کنم

آنوقت از خودم بپرسم که این مرد را کجا دیده ام؟

آنوقت از خودت بپرسی که این زن را جایی دیده ای؟

و من مکث کنم اما به راهم ادامه دهم

و تو مکث کنی و به راهت ادامه دهی

و خیابان بین گامهای ما

از خنده به حماقت چشمهایمان ریسه رود...

و خود را تا ابدیتی که ما را به هم می رساند

ادامه دهد

و من تورا در رویاهایم باز شناسمو

تو مرا در رویاهایت باز شناسیو

به خوابهای گذشته ام برگردی...

تنها به این امید خفقان آور است

که از تو دست می کشمو

به راه خود می رومو

به محو شدن گامهایت

تن می دهم...

#راشین_گوهرشاهی


نوشته شده در : دوشنبه 20 فروردین 1397  توسط : صبح.    نظرات() .

تو

@ketabera

وقتی روز زاده می شود

تو در آستانه ی در

ایستاده ای

وقتی روز... به هم می ریزد

تو در آستانه ی در

ایستاده ای

وقتی روز از نفس افتاده

تو در آستانه ی در

ایستاده ای!

وقتی روز... متلاشی می شود.،

تو در آستانه ی در

ایستاده ای...

وقتی روزها یکایک می میرند

تو همچنان در آستانه ی در

ایستاده ای

آنوقت ،

من از تو خواهم گذشت...

در آخرین دم

با آخرین بازدم.

#راشین_گوهرشاهی

@ketabera


نوشته شده در : دوشنبه 6 فروردین 1397  توسط : صبح.    نظرات() .

دنیا چه کوچک است

هر لحظه ممکن است به جایی سفر کنم

از خانه بگذرم ...و به راهی نظر کنم

تا دورها روم به دیاری و کوچه ای...

از هر کجا که بسته شود پا حذر کنم...

دنیا چه کوچک است ...خیالی و خانه ای...

هم خانه هم خیال تو را همسفر کنم

هر لحظه ممکن است ... که کفش سفر به پا

دل در مسیر رود ببندم خطر کنم

یا خانه را به زورق کوچک ببخشم و

دل را میان قایق خود مستقر کنم

دل را به موج آبی دریا سپارم و

موسی شوم ...که از دل دریا گذر کنم

هر لحظه ممکن است که راهی بگیرم و

تردیدهای بیهده را مختصر کنم

یا چون کبوتری بپرم سوی شانه ای

یا قاصدک شوم به هوایی سفر کنم

آنوقت تو... بمانی و راهی که می روم

یک عمر را به فکر رسیدن بسر کنم...

#راشین_گوهرشاهی

@ketabera


نوشته شده در : دوشنبه 6 فروردین 1397  توسط : صبح.    نظرات() .

دلم گرفته پدر.!

پدر!

لطف کن بایست!

رشد نکن!

دور نرو!

پیله ام می شکند!

بگذار نفسم در سینه حبس بماند!

بغض کرده ام!

دست بر سرم بکش مثل کودکی ام!

بگذار

دستانت را ببوسم!

نمی خواهم تو را در بستر بیماری ببینم!

برخیز!

بهار را می خواهم نشانت بدهم

دلم گرفته!

فقط با لبخند تو باز می شود...


راشین گوهرشاهی


نوشته شده در : یکشنبه 27 اسفند 1396  توسط : صبح.    نظرات() .

باغ نوازش

کتاب راع:

@ketabera

سخت است اگر در پی انکار تو باشم

سخت است بمانم... و گرفتار تو باشم

من مرغک مینایی و تو باغ نوازش

سخت است که زندانی دیوار تو باشم

سخت است بخواهم که بمانم به امیدی...

آنوقت نخواهی ...و دل آزار توباشم

سخت است بخواهی بگریزی نتوانی!

سخت است اگر در پی آزار تو باشم

ای شمع فروزنده و ای شعله ی سرکش

پروانه شدم بلکه سزاوار تو باشم

بازار، کسادست و گرانست نگاهت

جان داده ام از دست، خریدار تو باشم

ویران بشود شهر... پریشان بشود شعر

وقتی نشود لایق دیدار تو باشم

ای دوست، محبت کن و از قافیه بگذر

قسمت نه چنینست که در کار توباشم!

شاعر:

#راشین_گوهرشاهی

@ketabera


نوشته شده در : شنبه 26 اسفند 1396  توسط : صبح.    نظرات() .

چقدر پیر شده ای

مرد چل ساله چقدر پیر شده ای!

آنقدر که چشمهای بی نورت را به در می دوزی،

دیگر نوری به چشمهایت نمی ماند.!

زن سی ساله چقدر پیر شده ای.!

آنقدر که در انتظار آمدنش ساعتها را شمرده ای

دیگر عمری برایت نمی ماند.!

کودک هفت ساله چقدر پیر شده ای.!

آنقدر که هستی ات را در حسرت فرداها از کف داده ای.،

دیگر فردایی برایت نمی ماند.!

و آه پسرم.!

پسر شانزده ساله ام!

آنقدر که با تردید به دنیا می نگری

دنیایت از کف می رود.!

زندگی

مجال کوتاهیست برای

«زیستن اکنون»

خیال آینده به قتلش می رساند!

و از صحنه جرم می گریزد..

پیش از آنکه لحظه ی «اکنون» بمیرد

در آغوشش گیر!

#راشین_گوهرشاهی


نوشته شده در : چهارشنبه 23 اسفند 1396  توسط : صبح.    نظرات() .

آنقدر رویا

آنقدر رویا هست در آغوشت

که در شهرها نمی گنجی!

آنقدر کوه هست روی دوشت

که درجغرافیا نمی گنجی!

آنقدر ماهی هست لای موهات

که در دریا نمی گنجی!

آنقدر گام هست توی صدات

که در تارها نمی گنجی!...

تنها بیا به آغوشم!

آغوشم،

کشوریست که دریایی بی انتها دارد

جغرافیایی بی مرز

و شهری بی رویا

گامهای تو را خواهم نواخت

در شوری ابدی.

#راشین_گوهرشاهی


نوشته شده در : چهارشنبه 23 اسفند 1396  توسط : صبح.    نظرات() .

و خیال تو در باران می آید

باران می آید

و خیال تو هم در باران میاید

و چشمهای تو هم در باران می آیند

و عطر تو هم در باران می شکوفد

و گامهای تو در باران گم می شوند...

من از پیچ کوچه می گذرم و چشمم را

به چترهایی می دوزم که

خیال تو را با خود برده اند...

کسی از انتهای خیابان نمی آید

و من یادم می آید چادرش را که رها کردم

او نه چتری داشت

نه چکمه ای

روی صورتش با ملحفه ای سپید پوشیده بود

و برانکاردی که به سمت سردخانه می رفت

از حیاط خیس بیمارستان می گذشت

مادر را

در گورستانی دور از شهر خوابانده بودم

تا صدای بوق ماشینها بیدارش نکنند...

و باران که می آید

چشمهای مادر هم با باران می آیند

خیال مادر هم در باران می آید

و گامهایش در پیچ کوچه ، مرا به دنبال خیالش می کشد!

همانجا که گوشه ی چادرش را رها کردم

تا به دنبال عروسکها بدوم...

#راشین_گوهرشاهی


نوشته شده در : چهارشنبه 23 اسفند 1396  توسط : صبح.    نظرات() .

کسی مادرها را نمی بیند.!

کسی مادرها را نمی بیند

@ketabera

از آن روزی که مادر شدم همیشه گمان می کردم خوشبختی یعنی اینکه بچه ات در آغوشت باشد. خوشبختی یعنی اینکه بتوانی روزت را بی دغدغه ی کار و اشتغال با فرزند دلبندت بگذرانی. ازینکه یک مادر کارمند بودم احساس گناه می کردم و ازینکه می بایست قسمت مفید هر روزم را پشت رایانه و میز اداره و ترافیک آمد و شد بگذرانم ،احساس گناه. عاشق جمعه ها بودم زیرا می توانستم کودکانم را بیشتر در آغوش بگیرم و شاکی از قانون کار کشورم که ساعات کاری روزانه را به مادران تخفیف نمی داد. زندگی گذشت و بچه ها بزرگ شدند. آنها یادشان رفت تمام زندگی من هستند. تمامی درد همین بود آنها یادشان رفت. همه چیزرا یادشان رفت! تمام اوقاتی را که با هم گذرانده بودیم و اینکه من حتی ادامه تحصیلم را16 سال به عقب انداخته بودم تا آنها از آب و گل دربیایند، در نظرشان کاری مضحک بود. آنها یادشان رفت که ما با هم چه روزهای عاشقانه ای را پشت سر گذاشته بودیم و حالا تنها چیزی که از آن احساس شرم می کردند، اظهار عشق به مادر بود!

کودک که بودند.، روزهای تولدم و روزهای مادر.، جزیی از بهترین روزهای زندگی ام بود. روزهایی که می دیدم خانواده ام به خاطر وجود من اظهار شادی می کنند و پاسخ محبتهایم را با خلوص و محبت و عشق می دهند. اما بچه ها بزرگتر شدند. حالا تنها چیزی که به یاد می آورند جای سیلی هایشان هنگام اشتباهات مهلکیست که مرتکب شده بودند و پرخاشهایی که موقع عصبانیتها دیده بودند. آنها چشمهایشان را به روی محبتهایم می بستند زیرا خود را بزرگتر از آن می دیدند که نیازمند محبت باشند و چشمهایشان را به روی سیلی ها و پرخاشهای گاهگاهی ام گشودند زیرا خود را مدرنتر از آن می دیدند که نیازمند تربیت های متحجرانه.

من یک مادر بودم و حتی با هزاران کتابی که در طول عمرم خوانده بودم، نیاموخته بودم چطور در مواقع اسفبار از روی احساسات شدید درونم سیلی به صورت فرزندم نزنم و پرخاش نکنم. خواندن هیچ کتابی نمی تواند فوران احساسات یک مادر را محدود کند و خستگی اش را از بار سنگین مسئولیتها کمتر. در بسیاری از شرایط، آدم نمی تواند مادر مهربانی باشد و مثلا از فرزندش به خاطر بی تفاوتی به مسؤلیتهایش تشکر بکند.! بچه ها که بزرگتر می شوند مادرها تنها تر می شوند. مادرها می مانند و کوه ظرفهای نشسته و کارهای نکرده و در آستانه ی میانسالی..، با دریایی از رویاهای فردی تحقق نیافته. بچه ها که بزرگتر می شوند مشکلاتشان هم بزرگتر می شود و مادرها زیر بار مشکلات آنها کمر خم می کنند. آنوقت همین کمر خمیده و تن بیمار و اعصاب خرد شده.، باعث می شود بچه ها از آدم فاصله بگیرند. هیچ بچه ای حوصله ی غر و لندهای مادری را ندارد که مدام به خاطر به موقع حمام گرفتن و لباس تمیز پوشیدن و مرتب کردن تخت و اتاق و درس خواندن بچه اش به او گیر می دهد. آنوقت حتی اگر در طول عمرت هزارها کتاب خوانده باشی و کتابها نوشته باشی و مدرک تحصیلی ات را هم به دکترا کشانده باشی.، باز در نظر فرزندت فقط یک مادر بد اخلاق غرغرو هستی و روز مادر که می شود.، کسی نیست به تو تبریک گفته باشد! مثل من.! مثل خیلی از مادرهای دیگر.!

انگار تمام روزهای ولنتاین و سپندارمزگان و روز زن و غیره،...فقط برای زنهای زیبای توی خیابان است . آدم مادر که میشود.، پابند خانه و شوهر و فرزند که می شود، از یادها می رود. گویا هر کاری هم که می کند، در نظر دیگران از روی وظیفه است. کارهای خوبش را کسی نمیبیند و اندک بی حوصلگی هایش دیگران را سخت دلزده می کند .

انگار آدم مادر که می شود،

از یادها می رود

حتی روز مادر.

#راشین_گوهرشاهی


نوشته شده در : چهارشنبه 23 اسفند 1396  توسط : صبح.    نظرات() .