تبلیغات
قایق

امروز:

حال بد

کتاب راع:

کتاب راع:

حال بدی دارم

مثل شهری که باغهایش خشکیده تا برج شوند

و مثل رودخانه ای

که سنگهایش شوریده تا راهش عوض شود

مثل کشوری

که به مردم باج می دهد تا شورش نکنند

و مردمی

که رشوه می گیرند تا خاموش نمانند...

مثل حکومتی

که ریشه ندارد و شعار می دهد

و شعاری

که در حلقوم حقیقت خشکیده و رنج می کشد

به سرزمینم بگو پیراهن کوچ بپوشد؛

حال بدی دارم!

#راشین_گوهرشاهی

@ketabera


نوشته شده در : سه شنبه 19 دی 1396  توسط : صبح.    نظرات() .

نگران

نگرانم بروم عشق پریشان بشود

نگرانم نکند خواب تو ویران بشود

نگرانم بروم باغچه ی کوچک ما

غم پاییز خورد صید زمستان بشود

از خدا خواسته ام بلکه پس از رفتن من

باز باران بزند شهر گلستان بشود

باز باران بزند بلکه غم از هستی تو

رخت بربندد و از شهر گریزان بشود...

نگرانم بروم حزن رهایم نکند...

و دلم در غم هجران تو گریان بشود

و دعا میکنم این راه به پایان نرسد

و دلم از سفر رفته پشیمان نشود

شاید احساس کنم بی تو کمی مردترم

و فراموشی احساس تو  آسان بشود!


سرایش شعر: راشین گوهرشاهی




نوشته شده در : شنبه 9 دی 1396  توسط : صبح.    نظرات() .

الهه گریان

کتاب راع:

پدرم

غول بزرگی بود

که مرا روی شانه خود می نشاند

تا از جوی ها و از سنگلاخها بگذرم

مادرم الهه ی گریانی بود

که زمین را نمی شناخت

و خانه اش را دوست نداشت

او را

به معجزه هایی توی قابلمه های روحی

می شناختم!

و حیرت می کردم که چگونه

اشیا و دانه های بی جان را

در دیگ می انداخت

و غذاهایی دیوانه کننده می پخت!

خانه ی ما

یک قلعه بود!

پر از لشگر مورچه ها و بالگردهای سنجاقک و موشکهای ملخ

گاهی به جمع هوانیروز و ارتش دریایی اش

پروانه ها و زنبورها و چرخ ریسکها هم

اضافه می شدند!

و من در اقیانوسی به بزرگی یک حوض

ناوگان چوبی دست سازم را می راندم

که از یک تکه چوب و برگی سبز

ساخته بودمش!

به خدا نمی دانم چه شد!

که کم کم آن غول بزرگ و آن الهه ی گریان

در برابر چشمانم محو شدند!

من بزرگ شده بودم و

راز معجزه های مادر

کشف شده بود

و برای گذشتن از جویها و سنگلاخ ها

نیازی به شانه های پدر نبود!

من قلمروی فرمانروایی ام را ترک کردم!

و گذاشتم اقیانوس آرام کودکی ام خشک شود

و الهه ی گریان به آسمانها پرواز کند

و غول بزرگ

دندانهایش یکی یکی بیفتد!

من دیگر نه قلعه ای دارم نه غول بزرگی نه الهه ای...

حالا خودم یک غول بزرگم و الهه ی گریانی

که از بهشت رانده شده ام

تا در زمینی که نمی شناسم

معجزه گر باشم

و دربان قلعه ی کودکانی باشم

که در قابلمه های تفلون نچسبم

هر روز معجزه ای تازه می خواهند!

#راشین_گوهرشاهی

T.me/ketabera


نوشته شده در : چهارشنبه 29 آذر 1396  توسط : صبح.    نظرات() .

می شود بد بشوی

کتاب راع:

@ketabera

 

می شود بد بشوی تا زتو دلسرد شوم؟

بگریزم ز هوای تو و نامرد شوم؟

می شود دل ببُری از من و خودخواه شوی؟

بروی سویی و از خاطر تو طرد شوم؟

چه زمستان بلندیست خدا می داند

که هواخواه تو ام گرچه کمی سرد شوم...

قصد آزار تو را در دل اگر خواسته ام

لایق رنج جهان باشم و پر درد شوم

گرچه از درد تو هر شب به خودم می پیچم

گرچه از شدت اندوه تو شب گرد شوم

قصد دارم بروم سر بگذارم به جنون

باید آماده هر... آنچه تب آورد شوم؛

می روم تا بتوانم به خودم باز آیم

خنده ای در دل آیینه ی پر گرد شوم

می شود بد بشوی تا بروی از یادم

می روم گریه کنم بلکه کمی مرد شوم!


 

#راشین_گوهرشاهی

T.me/ketabera


نوشته شده در : پنجشنبه 23 آذر 1396  توسط : صبح.    نظرات() .

می شود بد بشوی

کتاب راع:

@ketabera

می شود بد بشوی تا زتو دلسرد شوم؟

بگریزم ز هوای تو و نامرد شوم؟

می شود دل ببُری از من و خودخواه شوی؟

بروی سویی و از خاطر تو طرد شوم؟

چه زمستان بلندیست خدا می داند

که هواخواه تو ام گرچه کمی سرد شوم...

قصد آزار تو را در دل اگر خواسته ام

لایق سنگ ابابیلم و چون گرد شوم

گرچه از درد تو هر شب به خودم می پیچم

گرچه از شدت اندوه تو رخ زرد شوم

قصد دارم بروم سر بگذارم به جنون

قصد دارم بروم لولی ولگرد شوم

می شود بد بشوی تا بروی از یادم

می روم گریه کنم بلکه کمی مرد شوم!

شاعر:

#راشین_گوهرشاهی

T.me/ketabera


نوشته شده در : چهارشنبه 22 آذر 1396  توسط : صبح.    نظرات() .

آدم باشیم


آدم باشیم

وقتی پرنده ای برای دلش می خواند،

آدم باشیم

آدم باشیم و بشنویم

وقتی پروانه ای

در برابر چشمهای ما

رقصش را به رایگان می فروشد،

آدم باشیم

آدم باشیم و تحسین کنیم

وقتی که چشمه ای می جوشد،

یا یک ماهی

به قایق ما

اعتماد میکند،

آدم باشیم

آدم باشیم و تور نیندازیم

وقتی قرارست به مهمانی باغچه ای برویم

گل را بگذاریم در سفره باغچه بماند

آدم باشیم

آدم باشیم و لگد نکنیم

خندیدن می تواند

کار قشنگی باشد

حتی پشت به دوربینها

حتی رودر روی همدیگر؛

آدم باشیم

آدم باشیم و کودکانه بخندیم

همدیگر را

آدم باشیم و دوست بداریم

و زندگی را

آدم باشیم و قدر بدانیم

زندگی می تواند چیز قشنگی باشد...

سرایش شعرتوصیفی: راشین گوهرشاهی

@ketabera


نوشته شده در : شنبه 11 آذر 1396  توسط : صبح.    نظرات() .

شعر مینیمال 1


من در کنار توام!
و عشق تو را
در برخواهد فشرد




راشین گوهرشاهی


نوشته شده در : سه شنبه 7 آذر 1396  توسط : صبح.    نظرات() .

ب

کتاب راع:

آن خود نابغه ام، چند وقتیست در من متلاشی شده است و انگار هر کجایی که می روم تکه های خون آلودش تعقیبم می کنند..

آن تکه های خرد و مضطرب نابغه ی درونم، هر جا که آرام می نشینم سعی می کنند دوباره در هم بپیوندند و خود را بسازند و در من زندگی بکنند اما، لحظه های سکوتم، لحظه های عبادتم، لحظه هایی معنوی که بتوانند هیئت این خدای درونی را از نو بسازند، کمند! دشوارند! زود ترکشان می کنم و میروم دل خود را به هر شیء دیگری غیر از خدای خرد شده ی درونم، وقف می کنم.

خدای خونین درونم گاهی به من دشنام می دهد! گاهی تفنگش را نشانه می رود به پیشانی ام و تیرش را خلاص می کند؛ اما من به او، به متلاشی شدنش، موقع شلیک گلوله، به مردنش به جای خودم، به مردن و باز مردنش، ریشخند می زنم!

شاید خندیدن به یک جسد متلاشی شده در درونی که به روح بیرون، پنجره ای ندارد، کار به ظاهر خصمانه ای باشد! اما من ترجیح می دهم بتوانم خدایی را که توان پرستیدنش را ندارم، در خودم زندانی بکنم، خرد کنم! بشکنم! متلاشی کنم و بر آوار لهیده و متعفنش برقصم!

آنوقت، آن من رمیده و متلاشی، تبر بردارد و سلاخی ام بکند یا به ضرب گلوله بر شقیقه ام بکشد ؛ تا به بهشت موعود عدم وجود، و راز نیستی در هستی، و امکان اضمحلال روح در استدراک عدم، راه یابم!

شایددر نظرت حقیرانه بیاید این حرفها؛ اینکه یکی بخواهد بخش پرستیدنی وجودش را له بکند ؛ اما بخشی از انسان همیشه هست که از روح بردگی بیزار است؛ و از بردگی روح خود بیمار!

برای کسی که این سطرهای تف دیده را بخواند راه گریزی به بیراهه نیست؛ تمام این حروف مسخ شده، تمام واژه های مبرهن و عبارات رمز آلود، راهی به دروازه ی بهشتی دارند که عنانش را به ارباب جهنم بخشیده است...!

#راشین_گوهرشاهی

@ketabera


نوشته شده در : سه شنبه 7 آذر 1396  توسط : صبح.    نظرات() .

الف

هنوز می نویسم!

کمی دیر و کمی هم دست و پا شکسته اما خدارا شکر که هنوز می نویسم!
خدا را شکر که انگشتانم هنوز روی کی برد کوچک ده ساله ام رژه می روند، و هنوز رد پای حرفهای تردی که می زنم، اوراق خاطراتت را تیره می کند!
هنوز خورشید روز که می تابد، فکر نوشتن برای تو حال  مجهولم را خوب می کند و صداهایی که یک عمر، توی ذهنم گم شدنت را طفره می روند، عزم جد می کنند بیاییند و مرتب بشوند توی رشته ی جملات، تا تو بخوانیشان!

هنوز می نویسم!
 و این معجزه ی زنده ی سی ساله، راز گم شدن هزار ساله ات را توجیه می کند!
ایمان آورده ام که هرگز زاده نشده ای
و نزیسته ای
و نمرده ای!

ای گمگشته ی سالهای رفته
جز برای همیشه
به  رگهایم بازگرد!


نوشته شده در : شنبه 4 آذر 1396  توسط : صبح.    نظرات() .

هیچ و بی دغدغه بودن

کتاب راع:

گاهی آدم خیال می کند باید قید خودش را بزند. نه فقط قید خودش را بلکه قید همه آن چیزهایی که دور و بر خود جمع کرده تا زندگی بکند!

گاهی دلش می خواهد خودش را و بند و بساطش را درست مثل یک کاغذ مچاله کند، پرت کند، بیندازد دور وآنوقت، در حالت " بی خودی" و "هیچ" و بی دغدغه بودن، نفس راحتی بکشد!

گاهی آدم از خودش می پرسد که آیا واقع زندگی به این هول و ولاها...به این هراس ها و نگرانی هایش از آینده ی نیامده می ارزد؟ ترس از اتفاقات طبیعی یا همان بلایای طبیعی که می داند همیشه بی خبر پیش می آید و قربانیانش را می گیرد و یا ترس از روندهای طبیعی عمر نظیر پیر و فرتوت شدن و بیماری ومعلولیت و هر بد دیگری که در سرشت سرنوشت بشر غافل تنیده شده باشد...

اینکه نمی داند حاصل تلاش امروزش آیا روزی به بار می نشیند و یا نه، اینکه هرچه که دارد و ندارد در دل یک اتفاق یا روند طبیعی محو و نیست می شود... یا نه!

گمانم نیرزد!

با اینهمه آدم به داشتن وابسته است و به زندگی تنگ نظر. دست از تلاش برنمی دارد در راهی که می داند پایان دلخواهی ندارد!

اینطور است که گاهی آدم خیال می کند باید قید خودش را بزند؛ نه فقط قید خودش را بلکه قید همه آن چیزهایی که دور و بر خود جمع کرده تا زندگی بکند!

ما در یک بازی مضحک، در یک اشتباه همیشگی، حقیقت خود را دور می زنیم!

#راشین_گوهرشاهی

T.me/ketabera


نوشته شده در : شنبه 27 آبان 1396  توسط : صبح.    نظرات() .

زندگی نزیسته

کتاب راع:

@ketabera

اشتباهاتم را بپذیر دوست من!

من در اشتباهاتم

زندگی نزیسته ام را

زیسته ام!

گرچه...

قرار نیست نقش نخوانده ام را خوب بازی کنم

و نه قرارست صورتک کوچکم را

که سالهاست به داشتنش عادت کرده ام

بیرون صحنه برقصانم

قول می دهم

پرده این صحنه هم که بیفتد،

من همانی می شوم که از ازل بوده ام!

همان پرستوی کوچک

با عشقی که به پهنه ی آسمان دارد!

روی این صحنه هوای پرزدنم نیست

بالهای کوچکم تبدیل به پاهایی بزرگ شده اند

و زمینی که برای بلعیدن جسدم

گرسنه است

مرا در مشت خود دارد!

اینجا روی صحنه

گاهی خیال می کنم شبیه خودم نیستم

حقیقت احساسم به حقارت بازی پیوند خورده است...

و این یعنی فاجعه!

گاهی

برای اینکه خودم را ببینم

از صحنه می گریزم کنجی

و آنوقت جای خالی ام در صحنه

مقدارم را به من نشان می دهد؛

و می فهمم که کمی کمتر از آنچه نگریسته ام

بوده ام!

درنقش یک آدم آهنی

یا یک ماهی تاکسیدرمی

گاهی فقط یک جمله بوده ام

یک شماره

یک کلمه...

و در عصر سیمان و مدرنیته ،

نقش یک آجر کوچک را بازی کرده ام!

خیلی وقتها

مثل آدمهای فضایی

در کلاهک شیشه ای ام زندانی شده ام

و سهمم ازتنفس آسمان

باکی از بنزین بوده است...

می دانی؟

گمانم

آدمهای فضایی

خودچیزی از فضا نمی دانند...

برای آنکه گنبد آسمان را ببینی؛

باید دوپایت روی زمین باشد!

#راشین_گوهرشاهی

@ketabera


نوشته شده در : پنجشنبه 18 آبان 1396  توسط : صبح.    نظرات() .

آدم، نهنگ می شود.

@ketabera

همه چیز تقریبا،

یا تماما از تو شروع شد!

آنوقتها که نمی دانستی

بغض فرو خورده ات را

نباید جایی بباری

نباید آهوانه در برابر چشمهایم

آفتابی شوی

نباید باشی، نباید بیایی

نباید بخواهی باشم یا بمانم

دقیقا همینجا

لابلای همین کلمات مستهلک ،

یکی عین من احمقانه عاشق میشود!

و وقتی عشق به سراغ آدم بیاید

آدم نهنگ می شود.

آنوقت دیگر نه به خود رحم می کند

نه به تو!

من در اولین فرصت فهمیدنت تو را بلعیدم!

تنها راهی که برای فهمیدن عشق می دانستم ،

بلعیدن تو بود!

حالا چند سالیست که رد پایت گلویم را چنگ زده

و خنجر خیالت دارد حنجره ام را می درد

تا مرا از درد گامهایت رهایی دهد!

وای اگر بفهمم؛

چه کسی تو را در اقیانوس خیالم انداخت،

قطعا از نهنگ بودن هم انصراف می دهم!

ترجیح می دهم

تفنگی بشوم و بنگ بنگ...

لبخند موذی اش را نشانه روم؛

خداکند که کار"خدا" نباشد!

#راشین_گوهرشاهی

T.me/ketabea


نوشته شده در : پنجشنبه 18 آبان 1396  توسط : صبح.    نظرات() .

دال

کتاب راع:


یک جایی یک کسی یک چیزی...

نمی دانم کجای این دنیا یکی پیدا می شود که شعرهای تو را با آب و تاب بخواند و آنوقت، بدون اینکه به سرسام سراینده اش فکر کند، به اغما نرود...

می دانم یک جایی یک کسی یک چیزی را در ریاضیات تقدیرت بر هم زده است که دیگر بودن یا نبودنت، رفتن یا نرفتنت با عقل آدمی مثل من، جور در نمی آید!

شاید آن یکی یک جایی آنقدر حرفهای دلش را برایت طنز آلود نوشته که به گوشه ی قبای خوش خیالی ات برخورده و قالش گذاشته ای...این طور است که جهان من، و جهان تمام آن آدمهایی که تو را می شناخته اند، برهم خورده است...

چه کسی می تواند حدس بزند بعد کشتن این خاطرات خفته، دستهای تلخ تو باز از کدام گور پوسیده رستخیز می کنند؟ چه کسی می تواند بفهمد زمانی که پیش می آیی ؛ در چکمه های شیشه ای شرابت پای کدام ماهی قرمز وول می خورد؟ و زمانی که باز می گردی؛ تخم کدام کلاغ را لابلای درخت انگشتانت پنهان کرده ای؟

اینجا تمام تفنگها سرپرند و بعد از تو، خاطرات هجو تو را نشانه گرفته اند و حرفها، همه ی حرفها به گور پدرانشان خندیده اند اگر بخواهند از تراکم نبض تو در انقباض متن هستی بگویند!...

بگذار ببینم این آتشها از گور که برمی خیزد که عاطفه ات را می سوزاند... و کدام شعر لاکردار است که آهنگ تو را هضم کلمات موهنش می کند...

بودن یا نبودنت اینجا فرقی برای کسی ندارد وقتی حجم از هم گسیخته ی لحظات، آنقدر گرد تو می گردند که غش می کنند... می گریند...می میرند!

بگذار کمی برایت از خودت بگویم؛

تو آن آتش به جان گرفته ی بی مهری که جهانها را به جهنم بدل کرده ای!

پس لعنت به روزی که زاده شده ای، که زندگی کرده ای و می میری... تو وجود جهان را به چیزی بیشتر از عشق و کمتر از عقل آلوده ای و این خیانت، جرم سنگین مضحکی دارد؛ آنقدر که باید تمام عمرت را در برهوت کلماتم بدوی؛ و هرگز به هیچ چیز جز شعور محدب حماقت، در زهدان شعر، دل نبندی!

که

به دنیا آمدی و زندگی کردی و رفته ای....به درک!

#راشین_گوهرشاهی

@ketabera


نوشته شده در : چهارشنبه 17 آبان 1396  توسط : صبح.    نظرات() .

من بد

کتاب راع:

@ketabera

خودِ بدم را دوست دارم. همان منِ بدی که گاهی دلش می خواهد همه چیز را بر هم بریزد، گاهی شلخته باشد، گاهی دروغهای کوچکی بگوید یا به قتل یک سوسک یا موش یا به مردن سگهای مزاحم توی پارک، و به سر به نیست شدن دزدها و قاتل ها و کلاهبردارها فکر کند!

همان منِ بدی که از سگها و دزدها می ترسد و از سوسکها و کلاهبردارها چندشش می شود و در عوض عاشق گربه ها و پرنده ها و آدمهای مهربان خندان ساده است. همان من بدی که از ترس، موضوع ترسهایش را در ذهنش می کشد و آدمهای بد اخلاق دور و برش را در ذهنش به مضحک ترین شکل ممکن تنبیه می کند و به تصویر ذهنی خنده داری که در ذهنش در انتقام از بد اخلاقی آنها ساخته است، خنده اش می گیرد؛

این طور است که بعضی از آدمهای دور یا نزدیک، متناسب با خطایی که انجام می دهند یا داده اند در ذهنم اشکال عجیب و غریبی پیدا کرده اند... و از بس که تصویر سازی ذهنی ام را همان بار اول در باره شان دقیق و با احساس انجام می دهم، آن شکل و قیافه تا مدتها در ذهنم تثبیت می شود . مثلا زنی در برابرم هست که همیشه دم تمساح مانندی دارد و هر وقت جایی می رود دمش به دست و پای دیگران می پیچد و مردی که یک دماغ عجیب و غریب پیچ خورده ی بدشکل و سر به هوا، میان دو چشم خنگ بد اخلاق مضحک دارد و سخنران خود شیفته ای که وقتی نگاهش می کنم، یاد یک سوسک سرگین غلطان عنق و بد اخم مقدس می افتم!

هیچ چیز؛ مثل بد اخلاقی آدمها دلم را نمی آزارد و برای همین هم مثل یک بدجنس کاربلد، روی صورت هر فرد بداخلاقی تصویر مضحکی برای خندیدن خودم تصور می کنم؛

فقط این طور است که می توانم گاهی به بداخلاقیشان بخندم و آن روی سگ حساس و نحس خودم هم در مواجهه با بد اخلاقی اعصاب خرد کن گاهگاهیشان، بالا نمی آید. برایم هم پست و سمت آن فرد محترم، و درجه و شاءن اجتماعی اش توفیری ندارد و هر کسی درحوالی اشتغالاتم متناسب با درجه عنقی و بد مشربی اش شکل مضحک و یا جالبی برای خود، و سوژه ای برای خنداندن آن منِ بدجنس و نا خلف درونم دارد.

این یک راه حل خصوصی و چاره اندیشی کودکانه ی آن خودِ بد، آن منِ ناجور است تا بتواند کمتر از آن دیگران بد اخلاق، برنجد!

این طور است که گاهی فکر میکنم چقدر به آن منِ بد، که با این حقه های کودکانه ی زشت، زندگی را برایم راحت تر کرده است، مدیونم. همان منِ بدی که از سوسکهای بی خاصیت و موشهای موذی و بالاخص از سگهای بد اخلاق و اخلاقهای سگی، بدش می آید و اگر نخواهم به رسمیت بشناسمش، آن روی سگی اش بالا می آید و بد اخلاق می شود!

راستش گمانم آدمی هر آنچه را که مکمل وجودش است، دوست می دارد ولیکن از هرآنچه که تصویری از خود اوست، تنفر دارد! این طورست که مجبورم کمی به ماهیت چیزهایی که من و سایر انسانها از آنها متنفریم دقیق تر فکر کنم! اینکه چرا تقریبا همه ی انسانها مثلا از سوسک، موش، و یا سگهای وحشی بد اخلاق، بدشان می آید؟!

و اینکه چرا وقتی از چیزی یا کسی بدمان می آید، به جای خندیدن به احوال خود و جدی نگرفتن خود، به دیگران می خندیم؟!

#راشین_گوهرشاهی

T.me/ketabera


نوشته شده در : چهارشنبه 17 آبان 1396  توسط : صبح.    نظرات() .

هوای تهران

هوای تهران ابریست


آفتاب بلند نظر
بر بالش ابر تکیه زده است؛
و ارتش سایه ها را 
از روی زمین فرا می خواند؛
حالا
پا که بیرون در ، بگذاری،
نه سایه داری
نه خیال!


دیریست باران نیامده انگار،
پاییز خوش قواره ی سهل انگار
خیال خیس شدن ندارد!
با اینهمه برگها زردند
و نسیم
پای گوش درختها گفته
دعا کنید که باران ببارد!


به زودی باران می بارد و پاییز
گوشواره های زرد درختان را 
یکی یکی از شاخه می تکاند و 
طفلان
بر شاخه های لخت درختان
تاب می بندند


و انارها و خرمالوها
بر گرده درختان خیس
تب می کنند و شیرین می شوند
و پاییز 
لباس رنگارنگ و قشنگش را
به اب می دهد!
باید دعا کنیم
باران عشق ببارد!





شاعر:
راشین گوهرشاهی


نوشته شده در : چهارشنبه 10 آبان 1396  توسط : صبح.    نظرات() .