تبلیغات
قایق - جان به لب آمده

امروز:

جان به لب آمده

جان به لبت آمده از دست من؟

بر لب من بوسه ی غیظی بزن

 نیست تو را حوصله ی دلبری؟

باز کنم از سر خود روسری

 هی مفکن دست به بازوی من

می شود آشوب درین پیرهن

 شرم مرا می درد انگیزه ات

شیوه نگهدار! به اندازه ات

 دور شو از من... نه بیا پیش من

عشق، جفا کرده به درویش من؟

 رنگ تو را  روی ترا باخته

جان تو را گرم عطش ساخته

 می برد از هوش ترا جامه ام؟

شهد شفای تو درین نامه ام

 مطرب عشق است که خواند تورا

در طلب خویش دواند تو را

  در تب این عشق، چو سوداگری

سوخته شو تا بشوی گوهری

 جان من آیینه ی رویش بدان

کوی مرا برزن و کویش بدان

 خشم رقیب و  حسد روزگار

جمله سپاریم به پروردگار

 شعله ی  عشق است که افروز ماند.

عشق، همانست  که پیروز ماند.



شاعر: راشین گوهرشاهی


نوشته شده در : چهارشنبه 25 مرداد 1396  توسط : صبح.    نظرات() .