امروز:

برف می بارد


برف می بارد...

برف بس زیباست می بارد

این برف هم مانند این دنیاست

با ناز می خندد... با رقص می بارد...

اما به غیر از نیم روزی یا که چندین روز

ردپای ترد او بر خاک

پابرجا نمی ماند...

اما به جز در خاطرات ما اثر از او نمی ماند...

گفت مادر رو به فرزندان دلبندش

ای کودکانم یادتان باشد...

برف بس زیباست می بارد

چون حریری نو

روی خاک ترد می لغزد...

با غمزه های نوعروسی شاد،

در پیش چشم آسمان و باد می رقصد

از سپید روشنش هستی حریری تازه می پوشد

در سرور بودنش کوه و بیابان جامهای باده هایی ناب می نوشد

لیک بعد از نیم روزی یا كه چندین روز

جز ردپایی سرد ازو بر جا نمی ماند...

یا مگر در خاطرات ما اثر از او نمی ماند...

ای کودکانم یادتان باشد؛

جان انسان روزگاری در حریر برف می ماند

مثل آدم برفی کوچک، لباس شیطنت بر دوش

لیک بعد از نیم روزی چند

می رود با نور؛ دوشادوش

تا حریری تازه را در بر بپوشاند

پیله ی خشک زمستان را بخشکاند

با دو بال تازه از این پیله بگریزد؛

مثل یک پروانه ی زیبا

اوج گیرد در بهاری که پس از این برف می آید...

کودکانم گوش...

در زمستان جهانی تنگ

دست تقدیر فلک با حیله و نیرنگ

می زند بر جان انسان چنگ ...

رنجها و دردها ی بیشماری روح انسان را می آزارد

لیک هر رنجی

مثل یک گوهر

روح انسان را بپالاید...


کودکانم عاقبت یک روز

آدمی چون برف می میرد

تا ردای لذتی کوتاه و صدها زخم را از تن بیندازد

آدمی چون برف، هم آغوش مهر آفتاب و خاک می میرد

لیک جای هیچ ترس و وحشت اینجا نیست

جان آدم در غلاف خاک بعد از مرگ

هرگز و هرگز نمی ماند..

برف دنیا سرزمین جان آدم را

می کند سیراب تا او چون گلی رعنا

همزمان با مرگ،

مثل یک گل بشکفد از خاک

کودکانم برف می بارد...


شاعر: راشین گوهرشاهی


نوشته شده در : چهارشنبه 22 شهریور 1396  توسط : صبح.    نظرات() .