تبلیغات
قایق - کسی مادرها را نمی بیند.!

امروز:

کسی مادرها را نمی بیند.!

کسی مادرها را نمی بیند

@ketabera

از آن روزی که مادر شدم همیشه گمان می کردم خوشبختی یعنی اینکه بچه ات در آغوشت باشد. خوشبختی یعنی اینکه بتوانی روزت را بی دغدغه ی کار و اشتغال با فرزند دلبندت بگذرانی. ازینکه یک مادر کارمند بودم احساس گناه می کردم و ازینکه می بایست قسمت مفید هر روزم را پشت رایانه و میز اداره و ترافیک آمد و شد بگذرانم ،احساس گناه. عاشق جمعه ها بودم زیرا می توانستم کودکانم را بیشتر در آغوش بگیرم و شاکی از قانون کار کشورم که ساعات کاری روزانه را به مادران تخفیف نمی داد. زندگی گذشت و بچه ها بزرگ شدند. آنها یادشان رفت تمام زندگی من هستند. تمامی درد همین بود آنها یادشان رفت. همه چیزرا یادشان رفت! تمام اوقاتی را که با هم گذرانده بودیم و اینکه من حتی ادامه تحصیلم را16 سال به عقب انداخته بودم تا آنها از آب و گل دربیایند، در نظرشان کاری مضحک بود. آنها یادشان رفت که ما با هم چه روزهای عاشقانه ای را پشت سر گذاشته بودیم و حالا تنها چیزی که از آن احساس شرم می کردند، اظهار عشق به مادر بود!

کودک که بودند.، روزهای تولدم و روزهای مادر.، جزیی از بهترین روزهای زندگی ام بود. روزهایی که می دیدم خانواده ام به خاطر وجود من اظهار شادی می کنند و پاسخ محبتهایم را با خلوص و محبت و عشق می دهند. اما بچه ها بزرگتر شدند. حالا تنها چیزی که به یاد می آورند جای سیلی هایشان هنگام اشتباهات مهلکیست که مرتکب شده بودند و پرخاشهایی که موقع عصبانیتها دیده بودند. آنها چشمهایشان را به روی محبتهایم می بستند زیرا خود را بزرگتر از آن می دیدند که نیازمند محبت باشند و چشمهایشان را به روی سیلی ها و پرخاشهای گاهگاهی ام گشودند زیرا خود را مدرنتر از آن می دیدند که نیازمند تربیت های متحجرانه.

من یک مادر بودم و حتی با هزاران کتابی که در طول عمرم خوانده بودم، نیاموخته بودم چطور در مواقع اسفبار از روی احساسات شدید درونم سیلی به صورت فرزندم نزنم و پرخاش نکنم. خواندن هیچ کتابی نمی تواند فوران احساسات یک مادر را محدود کند و خستگی اش را از بار سنگین مسئولیتها کمتر. در بسیاری از شرایط، آدم نمی تواند مادر مهربانی باشد و مثلا از فرزندش به خاطر بی تفاوتی به مسؤلیتهایش تشکر بکند.! بچه ها که بزرگتر می شوند مادرها تنها تر می شوند. مادرها می مانند و کوه ظرفهای نشسته و کارهای نکرده و در آستانه ی میانسالی..، با دریایی از رویاهای فردی تحقق نیافته. بچه ها که بزرگتر می شوند مشکلاتشان هم بزرگتر می شود و مادرها زیر بار مشکلات آنها کمر خم می کنند. آنوقت همین کمر خمیده و تن بیمار و اعصاب خرد شده.، باعث می شود بچه ها از آدم فاصله بگیرند. هیچ بچه ای حوصله ی غر و لندهای مادری را ندارد که مدام به خاطر به موقع حمام گرفتن و لباس تمیز پوشیدن و مرتب کردن تخت و اتاق و درس خواندن بچه اش به او گیر می دهد. آنوقت حتی اگر در طول عمرت هزارها کتاب خوانده باشی و کتابها نوشته باشی و مدرک تحصیلی ات را هم به دکترا کشانده باشی.، باز در نظر فرزندت فقط یک مادر بد اخلاق غرغرو هستی و روز مادر که می شود.، کسی نیست به تو تبریک گفته باشد! مثل من.! مثل خیلی از مادرهای دیگر.!

انگار تمام روزهای ولنتاین و سپندارمزگان و روز زن و غیره،...فقط برای زنهای زیبای توی خیابان است . آدم مادر که میشود.، پابند خانه و شوهر و فرزند که می شود، از یادها می رود. گویا هر کاری هم که می کند، در نظر دیگران از روی وظیفه است. کارهای خوبش را کسی نمیبیند و اندک بی حوصلگی هایش دیگران را سخت دلزده می کند .

انگار آدم مادر که می شود،

از یادها می رود

حتی روز مادر.

#راشین_گوهرشاهی


نوشته شده در : چهارشنبه 23 اسفند 1396  توسط : صبح.    نظرات() .